قصه رستم و اسفندیار
  • نمايش صفحه شماره 7
  •  

    بی احترامی اسفندیار نسبت به رستم

     

    پس از آنکه رستم به سوی خانه اش رفت اسفندیار به فکر فرو رفت ، در همین هنگام پشوتن برادر اسفندیار به نزد او آمد و اسفندیار گفت :

    کاری دشوار را آسان گرفتیم . من کاری به خانۀ رستم ندارم و به منزلش نیز نخواهم رفت . در ضمن اگر خودش به اینجا نیاید دعوتش نخواهم کرد .

    پشوتن که عاقبت کار را می دانست شروع کرد به پند و موعظۀ اسفندیار و به او گفت :

    ای برادر ، تو آگاه و دانا هستی و نادان و کوته فکر نیستی . بیا از بند کردن رستم دست بردار و سخن مرا گوش کن . او پهلوانی دلیر است .

    چگونه می خواهی پای او را در بند کنی ؟ بیا تو که عاقلتر هستی دست از این کار بردار .

    رستم دوستی و صلح و صفا می خواهد ولی تو رزم و جنگ و کارزار را .

    اسفندیار گفت :

    پیشوتن ، من چاره ای ندارم . من اگرفرمان شاه را نادیده بگیرم همه مرا نکوهش خواهند کرد و در جهان دیگر نیز توبیخ خواهم شد. من هیچگاه این دو جهان را به رستم نمی فروشم .

    اسفندیار آنگاه بعد از این گفتگو دستور داد که خوان آوردند و به خوردن و نوشیدن پرداخت و دوباره از دلاوریهای خود سخن راند .

    از طرفی دیگر رستم پهلوان در سرای خود انتظار ورود اسفندیار را می کشید . چون خبری از ورود اسفندیار نشد گفت :

    اگر آئین و روش اسفندیار اینست که ما را خوار کند پس امیدی به او نباید داشت . او نمی تواند نیکوکار باشد .

    پس سفره آوردند و رستم شروع کرد به خوردن ، بعد از آنکه سیر شد سوار بر رخش شد و به سوی اسفندیار براه افتاد . رفت تا به کنارۀ رود هیرمند رسید.

    سپاهیان اسفندیار هر کس که رستم را می دید دل به رستم می بست . و همه گشتاسب را نکوهش می کردند که با چنین دلاوری قصد مبارزه کرده است .

    وقتی که رستم به نزد اسفندیار آمد ، اسفندیار از او استقبال کرد . رستم شکوه و شکایت کرد و گفت :

    ای پهلوان جوان ، ای نو آئین و نوبنیاد ، آیا رسم مهمان نوازی این چنین است ؟ من آنقدر بی ارزش بودم که تو مرا به ضیافت ات نخواندی ؟ تو خودت را خیلی بزرگ و با حشمت می شمری و مرا خوار و سبک . بدان که من در جهان تنها ، رستم هستم . من روشنگر خاندان نریمان هستم که دیو سپید را نابود کردم. من آنم که جادوگران و ساحران بسیاری را ناامید کردم . من بزرگانی چون کاموس جنگنده و خاقان چین را که دلاورانی بودند دربند کشیدم . اکنون بیا و به خواهش و دعوتم اهمیت بده و شک و تردید به دلت راه مده . به منزل و سرای من بیا ، اگر با من با دوستی رفتار کنی من بدون بند همراه تو به پایتخت می آیم و این را دلیل بر ضعف و ناتوانی من نکن ، زیرا من نمی خواهم پهلوانی نامی ، چون تو بدست من نابود گردد.

    اسفندیار با شنیدن سخنان رستم خنده ای کرد و گفت :

    ای پسر سام ، ناراحت شدی از اینکه دعوتت نکردم . بدان که علت دعوت نکردنم این بود که با خود گفتم هوا گرم است و راه طولانی و تو بخواهی این مسافت طولانی را طی کنی خسته و آزرده می شوی. این بود که گفتم فردا صبح برای پوزش و عذرخواهی به نزد تو می آیم و تو و زال را می بینم و شاد می شوم . اکنون بیا و چیزی بخور و تندی مکن.

    آنگاه اسفندیار با دست چپ به جایی در قسمت چپش اشاره کرد که برای رستم باز شود . ( در آیین قدما و شاهان رسم این بود که فرد فروتر و پایین تر در قسمت چپ می نشست و فرد محترم تر و ارجمند تر در قسمت راست ) رستم وقتی که چنین چیزی دید از نشستن ابا کرد و گفت : اینجا جای من نیست . من خود انتخاب می کنم که کجا بنشینم .

    آنگاه به بهمن دستور داد که جایی در قسمت راست برای نشستن او فراهم کند و اسفندیار که چنین چیزی دید ، دستور داد صندلی زرینی در مقابل تختش برای رستم گذاشتند . اسفندیار به نکوهش و تحقیر کردن رستم پرداخت و گفت :

    شنیده ام که تو از نژاد زال هستی . پدر تو در اصل دیو زاده بوده و در جهان از حیث اصل و نسب فزونی و برتری ندارد . وقتی که پدرت زال بدنیا آمد تمام مویش سفید بود ، وقتی که پدرش سام چنین چیزی دید او را در کوه رها کرد و سیمرغ هم او را به نزد خویش برد و از پس ماندۀ تغذیه جوجه هایش او را پرورش داد و بزرگ کرد تا اینکه سام بدنبال او آمد . سیمرغ پری از پرهایش را بدو داد که هر وقت احتیاج به او داشت پر را آتش بزند که سیمرغ به کمکش خواهد آمد و سام زال را به نزد خویش برد .

    رستم که از تحقیر پدرش توسط اسفندیار بسیار ناراحت شده بود به اسفندیار رو کرد و گفت :

    آرام باش ، چرا سخنان درشت و نامربوط بر لب می آوری ؟ سخنی بگو که شایستۀ شاهان و بزرگان باشد . خدای جهان می داند که من از نژاد دستان بزرگ و نیکنام و با دانش هستم . و سام همان پهلوانی که در دنیا نظیرش نبوده است . او دیو را از پای در آورد و اژدها را کشت و نژاد مادرم به مهراب می رسد . نژادی از این بالاتر نیست . از این گذشته من فرمان حکومت از طرف شاهان گذشته چون کاووس و کیخسرو را دارم و برای نجات کاووس به مازندران رفتم و به خاطر کاووس بود که فرزند دلبندم را کشتم . من در دنیا پیوسته پهلوانی نامی بودم که ظاهر و باطنم یکی است . سام ، کسی بود که ساحر و سحر همۀ جادوگران را می دانست . من از وقتی که پهلوان دنیا شدم همه در شادی و خرمی بسر می بردند و دنیا را از شر دشمنان پاک و مبرا کردم .

    خلاصه سخن به درازا کشیده شد .

     

     

    1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13