جک و لطایف پزشکی

حسادت و همکاری !

 

دو نفر پزشک که در یک رشته تخصص داشتند با هم رقیب سخت و دشمن بودند . از قضا یکی از آنها بر حسب تصادف و اتفاق لقب پروفسوری گرفت  . دیگری که از حیادت سخت معذب بود دایم پی بهانه می گشت تا نزد او رفته مشاجره بکند ! یک روز خانمش به او گفت : بالاخره او پروفسور شده است و اگر با او روبرو شوی ، ناچار باید او را پروفسور خطاب کنی !

دکتر جواب داد :

نخیر ! من به آن الاغ نفهم نمی گویم پروفسور ، می گویم : آقای همکار !

 

 


 

تلافی !

 

مردی بیمار نزد دکتری رفت . دکتر پس از معاینۀ مقدماتی رو به بیمار کرد و گفت :

خواهش می کنم  ، مقابل پنجره رفته زبانتان را بیرون بیاورید !

بیمار از این حرف بیجا ناراحت شد و گفت :

آقای دکتر اطاق که روشن است ! چرا شما می گویید  کنار پنجره بروم ؟

دکتر خنده یی کرد و گفت :

چون خانم همسایۀ روبروی مطبم چند روز است با من همین کار را می کند ! من هم مریض های خود را کنار پنجره معاینه می کنم  ، تا در ضمن انجام کار به او دهن کجی هم شده باشد !

 

 


 

دوای خواب !

 

مردی نزد یک پزشک رفت و گفت :

آقای دکتر ، چند شب است خواب عجیبی می بینم ! خواب می بینم آهسته به اطاقی که چند دختر قشنگ  در آن خوابیده اند وارد می شوم ، و تا من به اطاق قدم می گذارم ، دخترها بیدار می شوند ! و از در دیگری فرار می کنند !

دکتر گفت :

خوب ، حالا می خواهید دوایی بدهم که دیگر از این خواب ها نبینید ؟

وی جواب داد :

نخیر ، آقای دکتر ! می خواهم کاری کنید که دیگر دخترها فرار نکنند !

 

 


 

ران غاز !

 

گفتم  :  ای  دکتر  ،  چرا  رنگ  رخم  مهتابیه ؟

                                                    گفت : از رنج فراوان است و از بی خوابیه

گفتم  :  ای دکتر دوای درد مخلص چیست؟ گفت:

                                                    آب  مرغ  و  ران  غاز  و  سینۀ   مرغابیه

گفتم  :  ای  دکتر  ،  کجا  اینها  میسر  می شود؟

                                                    از  برای   آنکه   قوتم   شلغم   و   سیرابیه

گر  که  باشد  چهرۀ  ما  زعفرانی  عیب  نیست؟

                                                    در  عوض   رخسار   اربابان   زر   عنابیه

هر دهی رفتم به هر کس گفتم: این ده مال کیست؟

                                                    در  جوابم  گفت : اینجا  س ر به  سر اربابیه

هر  که  جمشیدی  !  ندارد  دوست   اشعار  مرا

                                                    یا   بود  اخلال  گر   یا   بی  وطن  یا  بابیه!!!

 

 


 

پزشک پر مشتری !

 

دو دکتر بر حسب اتفاق همدیگر را در پاریس دیدند. یکی از دیگری پرسید :

دکتر شنیدم که شما شهر «س» را ترک کرده اید ، در صورتی که در آنجا مشتری های خوبی داشتید !

دکتر دومی آهی کشید و گفت :

بلی ، ولی کم کم همه از میان رفتند و شهر خلوت شد !

 

 


 

خون !

 

استاد دانشکدۀ طب : بگو ببینم اگر خون «علی» را با خون «نقی» که از هر لحاظ با هم تفاوت دارند مخلوط کنیم ، تشکیل چه خونی خواهند داد ؟

دانشجو : تشکیل خون علینقی را خواهند داد !

 

 


 

ملک الموت و طبیب !

 

ملک الموت  رفت   ، پیش  خدا                          گفت  :  سبحان  ربی   الاعلی !

یک طبیبی است در فلان کوچه                          من یکی قبض و او کند صد تا !

یا   بفرما   که  جان  او   گیرم                          یا   مرا   خدمتی   دگر   فرما !

 

 


 

در امتحان !

 

پروفسوری موقع امتحان ، به دانشجوی دانشکدۀ پزشکی گفت :

شما می خواهید به یک نفر بیمار که درد زیادی دارد مورفین بدهید ، چقدر باید استعمال کنید ؟

دانشجو گفت :

یک قاشق سوپ خوری ، آقای پروفسور !

در این بین پروفسور شروع کرد به خندیدن ! دانشجو که فهمید درست جواب نداده و پاسخ پرتی گفته است ، بلافاصله اظهار داشت :

آقای پروفسور ! من الآن تا چند دقیقۀ دیگر جواب می دهم !

پروفسور به ساعت مچی خود نگاه کرده و گفت :

متاسفانه دیگر مجالی نیست ، زیرا بیمار شما با همان نسخۀ اول فوت کرده است !

 

 


 

هر «پا» هزار تومان !

 

یک دکتر جراح در خیابان ، یکی از دوستانش را دید که با چوب دستی راه می رفت ، زیرا یک پایش را از دست داده بود .

دکتر جراح گفت :

چه شده ؟

مرد جواب داد :

از نردبان افتادم ، پایم شکست و دکتر آن را برید !

دکتر گفت : او ... برای عمل جراحی بریدن پا چقدر پول دادی ؟

جواب داد : دو هزار تومان!

دکتر گفت : آه ! چه قدر زیاد...  ، من با پانصد تومان حاضر بودم هر دو تا پای ترا قطع کنم !

 

 


 

دیوانه !

 

دکتری برای معاینۀ دیوانگان به تیمارستان رفت ، تا هر یک از دیوانگان عاقل شده باشند ، دستور دهد او را آزاد نمایند ، و به همین منظور دیوانه یی را پیش خواند و به او گفت :

من یک حکایت کوچولو برای تو می گویم ، اگر فهمیدی کجایش دروغ است ، دستور می دهم تو را مرخص کنند .

دیوانه گفت :

قبول دارم ، بفرمایید . حکایت را بگویید تا بگویم کجایش دروغ است !

دکتر گفت :

در روز جمعۀ گذشته موتور سواری از خیابان شاه آباد می گذشت ، و ناگهان به سختی با اتوبوسی تصادف کرد و سر او از تنش جدا شد  ، ولی موتور سوار مقتول بدون اینکه روحیۀ خود را ببازد سر خود را برداشت و به نزدیک ترین دواخانه مراجعه کرد و قدری «تنطور» گرفت و سر خود را به تنش چسباند و سوار موتور خود شد و رفت !

حالا بگو ببینم کجای این داستان دروغ بود ؟

دیوانه گفت :

برو آقای دکتر ! راستی راستی به خیا لت من دیوانه ام ! این که دروغش به خوبی معلومه !

دکتر گفت :

خوب  ، بگو تا راحت بشی !

دیوانه گفت :

مگه من خرم ؟ خوب ، معلومه که روزهای جمعه دواخانه ها بسته است !!

 

 


 

سیگار !

 

شخصی مبتلا به بیماری قلبی بود ، و روزی ده سیگار برگ بزرگ می کشید . وقتی به دکتر مراجعه کرد ، دکتر او را از کشیدن سیگار موقعی که شکم خالی است منع کرده و فقط اجازه داده بود ، بعد از هر غذا یک سیگار بکشد !

مدتی گذشت و یک روز دکتر در مجلسی همان شخص را دید و گفت :

آقای پرویز خان ! ماشاءالله خوب چاق شده یی ! و او جواب داد:

بله ، آقای دکتر ! از موقعی که شما دستور داده اید فقط بعد از غذا سیگار بکشم ، روزی ده بار غذا می خورم !

 

 


 

داروی شفا بخش !

 

پزشکی از خانم پرستار پرسید :

امروز قلب بیمار چطور است ؟

خیلی خوب دکتر ، حتی سه مرتبه به من پیشنهاد ازدواج کرده است !

 

 


 

 

سگ نمی دانست !

 

نیمه شب ، مردی که سگ پای او را گاز گرفته بود به خانۀ پزشکی رفت . پزشک که از خواب ناز بیدار شده بود به وی گفت :

این چه وقت مراجعه به طبیب است ؟  مگر نمی دانید من محکمۀ خود را ساعت هفت بعد از ظهر می بندم ؟!

مریض گفت :

چرا آقای دکتر ،بنده این موضوع را می دانستم ، ولی سگی که پای مرا گاز گرفت اطلاع نداشت

 

 


 

عذر طبیب !

 

شخصی که پس از چند روز عمل کردن به دستور دکتری  ، مریضش فوت کرده بود به دکتر شکایت برده گفت :

آقای دکتر ، شما گفتید که اگر خانم من معالجات شما را تعقیب کند شفا خواهد یافت ، و حال آنکه دو روز پیش درگذشت .

دکتر پرسید :

چه مدت خانم شما معالجات را پیروی کرد ؟

مرد جواب داد:

پانزده روز

دکتر گفت :

بسیار خوب ! تقصیر از خود او بوده ، زیرا من گفته بودم دامنۀ معالجات را تا یک ماه رها نکند

 

 


 

هذیان بیمار !

 

پزشک : بیمار شما تبش خیلی شدید است ، آیا هذیان هم می گوید ؟

پرستار : بلی ، مخصوصاً چند دقیقه پیش از اینکه شما تشریف بیاورید می گفت الآن عزرائیل می آید !

 

 


 

پاسخ صحیح !

 

چه طور شما در دهکدۀ خود طبیب ندارید ، پس چه می کنید ؟

هیچ  ، به مرگ طبیعی می میریم !

 

 


 

معالجۀ طبیب !

 

گویند : وقتی کریم خان زند بیمار شد ، طبیبی را حاظر ساختند . طبیب چون حال مریض را دید ، دستور داد تا اسباب اماله حاضر کنند . وکیل الرعایا که مردی متعصب بود با خشونت پرسید :

که باید اماله شود ؟

طبیب ترسید بگوید شما ، گفت :

مرا اماله کنند تا شما خوب شوید !

پس ناچار طبیب بیچاره را به دستور خان زند اماله کردند و از حسن اتفاق کریم خان خوب شد !

برخی گویند : از آن وقت هر وقت کریم خان بیمار می شد ، طبیب نگون بخت مجبور بود معالجه گردد !

 


 

علاج چشم

 

مردی نزد طبیب آمده گفت: شکم من درد می کند در این باب نظری فرمای . طبیب فرمود که امروز چه خورده ای  ؟ جواب داد نان سوخته ، طبیب سرمه دان طلب نموده میلی جواهر دار در دیده اش کشید . مرد گفت ای مولانا شکم من درد می کند میل جواهر دارو را در علاج آن چه دخلیست ؟ طبیب گفت : چشمت را روشن می گردانم تا نان سوخته نخوری .

 

 


 

نبض مریض !

 

ملا حسن مریض شده بود . دو طبیب محله را فوراً برای عیادت او حاضر کردند . اتفاقاً هر دو با هم وارد اطاق شدند و به رختخواب مریض رسیدند . ابتدا از ملا حسن خواستند که زبانش را در بیاورد . بعد دو طبیب که یکی این طرف و دیگری آن طرف رختخواب قرار گرفته بودند دست خود را زیر لحاف بردند تا نبض بیمار را معاینه کنند . پس از دو دقیقه طبیب اول گفت :

بیمار قلبش ضعیف است !

اما دیگری گفت :

به نظر من ، نبض مریض تند تر از حد معمول می زند ، و مثل آدم های مست است ! و بعد هر کدام مشغول نوشتن نسخه ای شدند . در این وقت ملا حسن ناله یی کرد و گفت :

شما نبض مرا که نگرفته اید ! و معلوم شد که اطباء حاذق نبض یکدیگر را عوضی به جای نبض مریض زیر لحاف گرفته اند !

 

 


 

 عمر صد ساله !

 

شخصی نزد دکتری رفت و گفت : او را معاینه کند و ببیند آیا مانند پدرش صد سال عمر خواهد کرد ، یا نه ؟!

دکتر پس از معاینه پرسید : زن و بچه دارید ؟

گفت : ندارم !

دکتر پرسید : مسافرت و ورزش و گردش را دوست دارید ؟ جواب داد : نه  به هیچ وجه دوست ندارم !

دکتر باز پرسید : کتاب خوب و موسیقی خوب را دوست دارید ؟

جواب داد : نه ندارم !

دکتر عصبانی شد و گفت : پس آقا .، همین امروز تشریف ببرید و بمیرید ! عمر صد ساله را برای چه می خواهید ؟ !