دو نفر پزشک که در یک رشته تخصص داشتند با هم رقیب سخت و دشمن بودند . از قضا یکی از آنها بر حسب تصادف و اتفاق لقب پروفسوری گرفت . دیگری که از حیادت سخت معذب بود دایم پی بهانه می گشت تا نزد او رفته مشاجره بکند ! یک روز خانمش به او گفت : بالاخره او پروفسور شده است و اگر با او روبرو شوی ، ناچار باید او را پروفسور خطاب کنی !
دکتر جواب داد :
نخیر ! من به آن الاغ نفهم نمی گویم پروفسور، می گویم : آقای همکار !
تلافی !
مردی بیمار نزد دکتری رفت . دکتر پس از معاینۀ مقدماتی رو به بیمار کرد و گفت :
خواهش می کنم ، مقابل پنجره رفته زبانتان را بیرون بیاورید !
بیمار از این حرف بیجا ناراحت شد و گفت :
آقای دکتر اطاق که روشن است ! چرا شما می گویید کنار پنجره بروم ؟
دکتر خنده یی کرد و گفت :
چون خانم همسایۀ روبروی مطبم چند روز است با من همین کار را می کند ! من هم مریض های خود را کنار پنجره معاینه می کنم ، تا در ضمن انجام کار به او دهن کجی هم شده باشد !
دوای خواب !
مردی نزد یک پزشک رفت و گفت :
آقای دکتر ، چند شب است خواب عجیبی می بینم ! خواب می بینم آهسته به اطاقی که چند دختر قشنگ در آن خوابیده اند وارد می شوم ، و تا من به اطاق قدم می گذارم ، دخترها بیدار می شوند ! و از در دیگری فرار می کنند !
دکتر گفت :
خوب ، حالا می خواهید دوایی بدهم که دیگر از این خواب ها نبینید ؟
وی جواب داد :
نخیر، آقای دکتر ! می خواهم کاری کنید که دیگر دخترها فرار نکنند !
ران غاز !
گفتم : ای دکتر ، چرا رنگ رخم مهتابیه ؟
گفت : از رنج فراوان است و از بی خوابیه
گفتم : ای دکتر دوای درد مخلص چیست؟ گفت:
آب مرغ و ران غاز و سینۀمرغابیه
گفتم : ای دکتر ، کجا اینها میسر می شود؟
از برای آنکه قوتمشلغم وسیرابیه
گر که باشد چهرۀ ما زعفرانی عیب نیست؟
در عوض رخسار اربابان زرعنابیه
هر دهی رفتم به هر کس گفتم: این ده مال کیست؟
در جوابم گفت : اینجا س ر به سر اربابیه
هر که جمشیدی ! ندارد دوست اشعار مرا
یا بود اخلال گر یا بی وطن یا بابیه!!!
پزشک پر مشتری !
دو دکتر بر حسب اتفاق همدیگر را در پاریس دیدند. یکی از دیگری پرسید :
دکتر شنیدم که شما شهر «س» را ترک کرده اید ، در صورتی که در آنجا مشتری های خوبی داشتید !
دکتر دومی آهی کشید و گفت :
بلی ، ولی کم کم همه از میان رفتند و شهر خلوت شد !
خون !
استاد دانشکدۀ طب : بگو ببینم اگر خون «علی» را با خون «نقی» که از هر لحاظ با هم تفاوت دارند مخلوط کنیم ، تشکیل چه خونی خواهند داد ؟
دانشجو : تشکیل خون علینقی را خواهند داد !
ملک الموت و طبیب !
ملک الموت رفت ، پیش خداگفت : سبحان ربیالاعلی !
یک طبیبی است در فلان کوچهمن یکی قبض و او کند صد تا !
یا بفرما که جان او گیرمیا مرا خدمتی دگرفرما !
در امتحان !
پروفسوری موقع امتحان ، به دانشجوی دانشکدۀ پزشکی گفت :
شما می خواهید به یک نفر بیمار که درد زیادی دارد مورفین بدهید ، چقدر باید استعمال کنید ؟
دانشجو گفت :
یک قاشق سوپ خوری ، آقای پروفسور !
در این بین پروفسور شروع کرد به خندیدن ! دانشجو که فهمید درست جواب نداده و پاسخ پرتی گفته است ، بلافاصله اظهار داشت :
آقای پروفسور ! من الآن تا چند دقیقۀ دیگر جواب می دهم !
پروفسور به ساعت مچی خود نگاه کرده و گفت :
متاسفانه دیگر مجالی نیست ، زیرا بیمار شما با همان نسخۀ اول فوت کرده است !
هر «پا» هزار تومان !
یک دکتر جراح در خیابان ، یکی از دوستانش را دید که با چوب دستی راه می رفت ، زیرا یک پایش را از دست داده بود .
دکتر جراح گفت :
چه شده ؟
مرد جواب داد :
از نردبان افتادم ، پایم شکست و دکتر آن را برید !
دکتر گفت : او ... برای عمل جراحی بریدن پا چقدر پول دادی ؟
جواب داد : دو هزار تومان!
دکتر گفت : آه ! چه قدر زیاد...، من با پانصد تومان حاضر بودم هر دو تا پای ترا قطع کنم !
دیوانه !
دکتری برای معاینۀ دیوانگان به تیمارستان رفت ، تا هر یک از دیوانگان عاقل شده باشند ، دستور دهد او را آزاد نمایند ، و به همین منظور دیوانه یی را پیش خواند و به او گفت :
من یک حکایت کوچولو برای تو می گویم ، اگر فهمیدی کجایش دروغ است ، دستور می دهم تو را مرخص کنند .
دیوانه گفت :
قبول دارم ، بفرمایید . حکایت را بگویید تا بگویم کجایش دروغ است !
دکتر گفت :
در روز جمعۀ گذشته موتور سواری از خیابان شاه آباد می گذشت ، و ناگهان به سختی با اتوبوسی تصادف کرد و سر او از تنش جدا شد ، ولی موتور سوار مقتول بدون اینکه روحیۀ خود را ببازد سر خود را برداشت و به نزدیک ترین دواخانه مراجعه کرد و قدری «تنطور» گرفت و سر خود را به تنش چسباند و سوار موتور خود شد و رفت !
حالا بگو ببینم کجای این داستان دروغ بود ؟
دیوانه گفت :
برو آقای دکتر ! راستی راستی به خیا لت من دیوانه ام ! این که دروغش به خوبی معلومه !
دکتر گفت :
خوب ، بگو تا راحت بشی !
دیوانه گفت :
مگه من خرم ؟ خوب ، معلومه که روزهای جمعه دواخانه ها بسته است !!
سیگار !
شخصی مبتلا به بیماری قلبی بود ، و روزی ده سیگار برگ بزرگ می کشید . وقتی به دکتر مراجعه کرد ، دکتر او را از کشیدن سیگار موقعی که شکم خالی است منع کرده و فقط اجازه داده بود ، بعد از هر غذا یک سیگار بکشد !
مدتی گذشت و یک روز دکتر در مجلسی همان شخص را دید و گفت :
آقای پرویز خان ! ماشاءالله خوب چاق شده یی ! و او جواب داد:
بله ، آقای دکتر ! از موقعی که شما دستور داده اید فقط بعد از غذا سیگار بکشم ، روزی ده بار غذا می خورم !
داروی شفا بخش !
پزشکی از خانم پرستار پرسید :
امروز قلب بیمار چطور است ؟
خیلی خوب دکتر ، حتی سه مرتبه به من پیشنهاد ازدواج کرده است !
سگ نمی دانست !
نیمه شب ، مردی که سگ پای او را گاز گرفته بود به خانۀ پزشکی رفت . پزشک که از خواب ناز بیدار شده بود به وی گفت :
این چه وقت مراجعه به طبیب است ؟ مگر نمی دانید من محکمۀ خود را ساعت هفت بعد از ظهر می بندم ؟!
مریض گفت :
چرا آقای دکتر ،بنده این موضوع را می دانستم ، ولی سگی که پای مرا گاز گرفت اطلاع نداشت
عذر طبیب !
شخصی که پس از چند روز عمل کردن به دستور دکتری ، مریضش فوت کرده بود به دکتر شکایت برده گفت :
آقای دکتر ، شما گفتید که اگر خانم من معالجات شما را تعقیب کند شفا خواهد یافت ، و حال آنکه دو روز پیش درگذشت .
دکتر پرسید :
چه مدت خانم شما معالجات را پیروی کرد ؟
مرد جواب داد:
پانزده روز
دکتر گفت :
بسیار خوب ! تقصیر از خود او بوده ، زیرا من گفته بودم دامنۀ معالجات را تا یک ماه رها نکند
هذیان بیمار !
پزشک : بیمار شما تبش خیلی شدید است ، آیا هذیان هم می گوید ؟
پرستار : بلی ، مخصوصاً چند دقیقه پیش از اینکه شما تشریف بیاورید می گفت الآن عزرائیل می آید !
پاسخ صحیح !
چه طور شما در دهکدۀ خود طبیب ندارید ، پس چه می کنید ؟
هیچ ، به مرگ طبیعی می میریم !
معالجۀ طبیب !
گویند : وقتی کریم خان زند بیمار شد ، طبیبی را حاظر ساختند . طبیب چون حال مریض را دید ، دستور داد تا اسباب اماله حاضر کنند . وکیل الرعایا که مردی متعصب بود با خشونت پرسید :
که باید اماله شود ؟
طبیب ترسید بگوید شما ، گفت :
مرا اماله کنند تا شما خوب شوید !
پس ناچار طبیب بیچاره را به دستور خان زند اماله کردند و از حسن اتفاق کریم خان خوب شد !
برخی گویند : از آن وقت هر وقت کریم خان بیمار می شد ، طبیب نگون بخت مجبور بود معالجه گردد !
علاج چشم
مردی نزد طبیب آمده گفت: شکم من درد می کند در این باب نظری فرمای . طبیب فرمود که امروز چه خورده ای ؟ جواب داد نان سوخته ، طبیب سرمه دان طلب نموده میلی جواهر دار در دیده اش کشید . مرد گفت ای مولانا شکم من درد می کند میل جواهر دارو را در علاج آن چه دخلیست ؟ طبیب گفت : چشمت را روشن می گردانم تا نان سوخته نخوری .
نبض مریض !
ملا حسن مریض شده بود . دو طبیب محله را فوراً برای عیادت او حاضر کردند . اتفاقاً هر دو با هم وارد اطاق شدند و به رختخواب مریض رسیدند . ابتدا از ملا حسن خواستند که زبانش را در بیاورد . بعد دو طبیب که یکی این طرف و دیگری آن طرف رختخواب قرار گرفته بودند دست خود را زیر لحاف بردند تا نبض بیمار را معاینه کنند . پس از دو دقیقه طبیب اول گفت :
بیمار قلبش ضعیف است !
اما دیگری گفت :
به نظر من ، نبض مریض تند تر از حد معمول می زند ، و مثل آدم های مست است ! و بعد هر کدام مشغول نوشتن نسخه ای شدند . در این وقت ملا حسن ناله یی کرد و گفت :
شما نبض مرا که نگرفته اید ! و معلوم شد که اطباء حاذق نبض یکدیگر را عوضی به جای نبض مریض زیر لحاف گرفته اند !
عمر صد ساله !
شخصی نزد دکتری رفت و گفت : او را معاینه کند و ببیند آیا مانند پدرش صد سال عمر خواهد کرد ، یا نه ؟!
دکتر پس از معاینه پرسید : زن و بچه دارید ؟
گفت : ندارم !
دکتر پرسید : مسافرت و ورزش و گردش را دوست دارید ؟ جواب داد : نهبه هیچ وجه دوست ندارم !
دکتر باز پرسید : کتاب خوب و موسیقی خوب را دوست دارید ؟
جواب داد : نه ندارم !
دکتر عصبانی شد و گفت : پس آقا .، همین امروز تشریف ببرید و بمیرید ! عمر صد ساله را برای چه می خواهید ؟!