جک و لطایف ادبی
لحظه یی صبر کن !

ظریفی با عربی همراه شد 
، در آن اثناء از او پرسید که چه نام داری؟
گفت : مطر ! یهنی باران . گفت کنیت تو چیست ؟ گفت : ابوالغیث ! یعنی پدر باران . گفت : پدرت چه نام دارد ؟ گفت: فرات ! گفت : کنیت او چیست ؟ گفت : ابوالفیض ! یعنی پدر آب روان . گفت : نام مادرت چیست ؟ گفت : سحاب ! یعنی ابر . گفت : کنیت او چیست ؟ گفت : ام البحر ! یعنی مادر دریا .
گفت : برای خدای ، لحظه ای باش تا زورقی پیدا کنم 
، و گرنه در همراهی با تو غرق خواهم شد !
(لطایف الطوایف)




درخواست پوشاک !

هنگامی که سلمان ساوجی از اتابک امیر حسن فرمانفرمای آذربایجان با گفتن این قطعه درخواست لباس نمود :
ای ز ما مستغنی ،
وز امثال ما                  بر شما احوال ما پوشیده نیست
بر تنم پوشیدنی این است و بس                  بنده را هیچ از شما پوشیده نیست
اتابک لباس خود را با این جواب برای او فرستاد :
هر چند تو را جامه ی ما پوشیدن               عیب است 
، ولی ز لطف این عیب بپوش
(بزم ایران)




جهان و حیات !

حیات خانم زوجه ی شاه اسمعیل صفوی بوده و طبعی موزون داشته . این پادشاه را زوجه ی دیگری به نام جهان خانم بوده است . گویند : روزی جهان خانم این شعر را برای شاه خواند :
تو پادشاه جهانی ، جهان ز دست مده             که پادشاه جهان را ، جهان بکار آید !
حیات خانم پس از شنیدن آن ، این بیت را خواند :
ترک غم جهان بکن تا ز حیات بر خوری                   هر که غم جهان خورد
، کی ز حیات بر خورد !
(تذکره الخواتین)




از کجای گاوی ؟!

مردی طوسی را به گاو نسبت کنند ، روزی در مجلس میرزا بابر ، لطفی شاعر ، پهلوی طوسی شاعر افتاده بود .
  طوسی بر سبیل ظرافت از لطفی پرسید از کجای گاوی ؟ گفت : پهلوی گاو !
(لطایف الطوایف)




حوضتین !

می گویند مرحوم صادق هدایت نویسنده ی معروف از قرینه سازی در ساختمان خوشش نمی آمد
.
اتفاقا روزی به منزل یکی از دوستانش - که خانه ی تازه یی ساخته بود رفت و دوستش در خانه ی تازه اش دو تا حوض یک جور ساخته بود 
،و نسبت به طرز ساختمان خانه اش از هدایت نظریه خواست . هدایت گفت:
همه چیز حیاطت خوب است فقط بده حوضتینش را عمل کنند !
(خوشمزگی ها)




آشیان لکلک !

گویند اولین بار که کاتبی نیشابوری برای ملاقات بایسنقر بن شاهرخ میرزا از نیشابور به هرات آمد ، در باغ محل اقامت بایسنقر وارد شد 
، و پادشاه که با ندماء و خواص نشسته بود ملاحظه کرد ، شخصی دید به غایت قوی هیکل و طویل قامت ! دستار پاره پاره بر سر و جامه ی ساربانانه در بر !  به او گفت : تو چه کسی و از کجا و به چه کار می آیی ؟
گفت : مردی شاعر پیشه ام و از ولایت نیشابور می آیم !
پادشاه گفت : مناسب قامت  و دستار خود بیتی بگوی !
گفت :
قد بلند دارم دستار پاره پاره                   چون آشیان لکلک  بر کله ی مناره !
پادشاه خندان شد و او را طلبید و در سلک شاعران درگاه خویش جایش داد
.
(بدایع الوقایع)




بوی جوی مولیان

در چهار مقاله ی نظامی عروضی سمرقندی نقل است که : نصربن احمد سامانی زمستان به دارالملک بخارا مقام کردی و تابستان به سمرقند رفتی یا یکس از شهرهای خراسان ، مگر یک سال که عزیمت به هری نمود به مرغزار هری رسیده فرود آمد .
هوایی بود خوش و بادی بود سرد ، میوه ی فراوان وناز و نعمت رایگان .
نصر را بسیار خوش آمد و تا چهار سال در آن مکان منزل کرد و عزم بخارا ننمود . لشکریان هر چند خواستند شاه را عزیمت دهند ، ممکن نشد ، تا اینکه دست بدامان رودکی شاعر بزرگ زدند و گفتند : پنج هزار دینار تو را دهیم مگر صنعتی کنی که شاه از اینجا حرکت کند که دل ما در آرزوی اهل و فرزندان همی رود و جان ما از اشتیاق بخارا همی بر آید .
رودکی قبول کرد و قصیده یی گفت ،
  و علی لالصباح - که خدمت امیرر رفت - به جای خویش نشست و چنگ برگرفته ، پرده ی عشاق بنواخت ،  این قصیده آغاز کرد :
بوی   جوی   مولیان   آید   همی                          یاد  یار  مهربان  آید   همی
ریگ   آموی   و   درشتیهای  او                          زیر  پایم  پرنیان  آید  همی
آب جیحون از نشاط روی دوست                          خنگ ما را تامیان آید  همی
ای  بخارا  شاد  باش  و دیر  زی                          میر زی تو میهمان آید همی
میر  سرو  است  و بخارا بوستان                          سرو سوی بوستان آید همی
چون بدین شعر رسید امیر چنان منفعل شد که از تخت فرود آمد و پای بر رکاب آورد و روی به بخارا کرده ، و موزه تا دو فرسنگ از پی او بردند و آنجا در پای کرد و عنان تا بخارا هیچ جا باز نگرفت و رودکی پنج هزار دینار ستد.
(چهار مقالهً نظامی عروضی سمرقندی)




سلطان سنجر و معزی

سلطان سنجر در میدان به بازی چوگان مشغول بود ، به سختی از اسب به زمین خورد . معزی گفت :
شاها ادبی کن فلک بد خو را                           کو زخم رسانید رخ نیکو را
گر گوی خطا کرد به چوگانش زن                     ور اسب خطا کرد به من بخش او را
سلطان اسب خود را به او بخشید !
معزی دوباره گفت:
رفتم بر اسب تا به جرمش بکشم                        گفتا که نخست بشنو این عذر خوشم
نی گاو زمینم که جهان برگیرم                          نه چرخ چهارمم که خورشید کشم
(تاریخ گزیده)




من واقفم !

شیخ علی حزین اکثر اشعار واقف را در صفاهان از زبان مردم می شنید ، چون از صفاهان به دهلی آمد ، واقف نیز در آن ایام به دهلی بود .
روزی شیخ با واقف در مشاعره دچار شد و چون واقف را نمی شناخت 
، از واقف پرسید که از واقف لاهوری واقفی ؟
واقف گفت : بله من واقفم !
و چون شیخ معلوم کرد که واقف همین است ، برخاست و او را بوسید و گفت : شکر که تو را دیدم که از مدتها مشتاق لقایت بودم ، و بدین لطیفه که << من واقفم >> آفرین ها کرد .
(تذکره سخنوران چشم دیده)



یادبود شاعر

 

به یادبود مرگ شاعر بزرگی با تشریفات تمام یک تابلو بزرگ حاوی شرح حال او را روی سر در منزلش نصب کردند. پس از تمام شدن تشریفات دو نفر از مدعوین با هم به طرف منزل می رفتند . یکی از آنان گفت : به نظر تو اگر من هم بمیرم تا تابلویی بالای در منزلم آویزان خواهند کرد؟

دومی گفت : بله ، حتماً.

پرسید : روی آن چه چیزی خواهند نوشت ؟

گفت : روی آن می نویسند :

این خانه اجاره داده می شود !

 

 


 

نامۀ متوفی

 

یکی از روزنامه ها خبر مرگ کیپ لینگ نویسندۀ بزرگ را داده بود ، و اتفاقاً کیپ لینگ مشترک آن روزنامه بود . پس کاغذی به این مضمون برای مدیر روزنامه فرستاد :

« از آنجا که اخبار شما کاملاً موثق است و جای تردید و تکذیب نیست ، خواهشمندم از این پس از ارسال روزنامه به نام مرحوم اینجانب خودداری کنید ، و بقیۀ وجه اشتراک را به بازماندگانم مسترد فرمایید . امضاء کیپ لینگ فقید !»

 

 


 

از دست میفکنم چو برداشته ای

 

در وقتی که سلطان سنجر عازم غزنین بود تا بهرام شاه را سرکوبی کند ، بهرام شاه چون دید که در برابر لشکر بی شمار سنجر تاب مقاومت ندارد تدبیری به کار برد و امام فخرالدین محمد محمود نیشابوری را که مقامی ارجمند داشت به شفاعت و رسالت نزد سنجر فرستاد ، و او چون به تکین آباد رسید سپاهیان او را به احترام پیش سلطان بردند ، امام چون به درگاه شاه رسید پس از عرض ادب گفت :

بهرام که شاهی از این درگاه یافته است ، زمین خدمت می بوسد و می گوید :

 

گر آب دهی نهال خود کاشته ای                        ور پست کنی بنا خود افراشته ای

من بنده همانم که تو پنداشته ای                         از دست  میفکنم  چو  برداشته ای

 

و با این حسن تقریر ، سلطان سنجر از تقصیر بهرام شاه در گذشت و از نیمه راه بازگشت .

 

 


 

شمس و ضیاء

 

ملک ضیاءالدین امیر کابل به منظور تهدید این رباعی را برای شمس الدین امیرغور فرستاد :

 

غوری بچه یی به کین کابل برخاست                     با همچو منی سخن بخواهد آراست

تو شمسی و من ضیاء و داند همه کس                   کآوردن شمس بر فلک کار ضیا است

 

ملک شمس الدین این جواب را برای او فرستاد :

 

ای بی خبر از خویش نگه کن چپ و راست             با همچو منی خصومت از بهر چه خاست

من  شمسم  و  تو  ضیاء  و  داند  همه  کس            کز شمس  بود  هر چه  در آفاق  ضیاست

 

 


 
اشتباه لپی

 

در شرح حال شیدای اصفهانی ( محمد علی ) شاعر ، که در « مجمع الفصحاء » او را « از خوش طبعان عاشق پیشۀ نظر باز و ظرافت شعار » خوانده ، نوشته اند که وی در اواخر حال از کثرت استعمال افیون غالباً در حال خمار و نشئه بود . می گویند : در ایامی که در شیراز بود میرزا حسین وزیر فراهانی شبها شعرا را جمع نموده اول غزلی از عاشق اصفهانی می خواند و سپس غزلهایی را که خود در جواب عاشق ساخته بود می خواند . شیدا به رفقایش التماس نمود که مرا نیز شبی به مجلس وزیر ببرید ، باشد که با تکذیب اشعار عاشق و تعریف غزلهای خود وزیر انعام و کرامتی نصیب گردد .

دوستان التماسش را اجابت نموده او را به مجلس وزیر بردند و چون می دانستند که او از زور خماری به خواب خواهد رفت ، یکی از دوستانش مرسوم به شقایق لرستانی با او قرار گذاشت که هرگاه وزیر بنای خواندن اشعار عاشق را نهاد با آرنج پنهانی به تهیگاه او خواهد زد که بیدار شود ، و چنانکه در نظر سپرده به مذمت پردازد ، ولی شایق او را وقتی بیدار کرد که وزیر اشعار عاشق را خوانده و نوبت به اشعار خودش رسیده بود . در همان حال که خواب آلود بود بی درنگ بنای نکوهش را گذاشت که الحق بد شعر گفته و از این سست تر نتوان گفت !

وزیر در ابتدا توجهی ننموده ابیات دیگری خواندن گرفت . شیدا صدا را بلندتر ساخته ، دیگر باره گفت که : ای کاش هرگز شعر نمی گفت ، راستی چشمش کور شود که از این بدتر شعر نمی شود . وزیر متغیر گردیده خواست او را از مجلس بیرون اندازد ، ولی حضار بخندیدند و قصه را برای او باز گفتند .

شیدا سخت منفعل گردید و خطاب به شایق گفت : اکنون دستگیرم شد که الحق « ساکی » هستی ، یعنی حرامزاده می باشی !

وزیر از این پیش آمد خیلی تفریح نمود و او را مورد محبت و التفات قرار داده بخشید .

شیدا شش هزار بیت غزلیات دارد و در سنۀ 1214 هجری قمری درگذشت ، و این بیت از اوست :


اسیر دام نشد تا دلم ندانستم                       شکسته بالی مرغان رشته بر پا را

 

 


 

بهار و وثوق الدوله

 

هنگامی که ملک الشعرای بهار روزنامۀ نوبهار را اداره می کرد ، با وثوق الدوله رئیس الوزرا ی وقت خیلی دوست بودند . بد اندیشان بر این دوستی رشک بردند و روابط آنها را تیره ساختند . ملک این رباعی را ساخته و برای وثوق الدوله فرستاد :

 

قلبم به حدیثی که شنیدی  مشکن                           عهدم به خطایی که ندیدی مشکن

تیغی که بدو فتح نمودی مفروش                          جامی که بدو باده کشیدی  مشکن

 

وثوق الدوله که از ملک  بریده و به سیدضیاء الدین که در آن موقع روزنامۀ رعد و پس از توقیف رعد ، روزنامۀ برق را اداره می کرد پیوسته بود ، این رباعی را در پاسخ ملک گفته برایش فرستاد :

 

ای تیغ شکسته من ترا بفروشم                            وی جام زدوده در شکستت کوشم

هنگام  جدال  تیغ  دیگر  گیرم                            در وقت  صبوح  جام دیگر نوشم

 

ملک بار دیگر این رباعی شیوا را ساخته برای وثوق الدوله فرستاد :

 

ای خواجه وثوق وقت غر قتو رسید                      هنگام خمود رعد و برق تو رسید

جامی که شکسته ای به پای تو خلد                       تیغی که فکنده ای به فرق تو رسد

 

چون سر انجام تیرگی روابطشان به پایان رسید دیگر وثوق الدوله جواب رباعی بهار را نداد ، و این مشاجرۀ ادبی به پایان رسید .

به همان مناسبت ملک الشعرای بهار سروده است :

 

ای  خواجه  به  خط  بد  دلی  سیر  مکن               خوبی  را  بی  برکت  و بی خیر مکن

کاری که پس از سه سال بد عهدی و مهر               با من کردی ، بس است ، با غیر مکن

 

 


 

اجازه از بچه خوک

 

برنارد شاو نویسندۀ شهیر و شوخ طبع ایرلندی در هر مناسبتی انگلیس ها را به باد انتقاد و تمسخر می گرفت . از این جهت همه روزه نامه های متعددی پر از دشنام دریافت می داشت . از جمله یک خانم متعصب انگلیسی برای شاو نوشت :

بچۀ خوکی دارم و می خواهم اسم شما را روی آن بگذارم ، آیا اجازه می دهید ؟!

شاو در جوابش نوشت : مانعی ندارد ، ولی بهتر است که طبق آداب و رسوم قدیمی انگلیس ها از خود بچۀ خوک اجازه بگیرید !

 

 


 

بهترین نشانه

 

آن یکی پرسید اشتر را که : هی !                          از کجا می آیی ای  فرخنده  پی ؟

گفت :  از  حمام   گرم  کوی  تو                          گفت : خود پیداست از زانوی تو !

                                                                                جلال الدین مولوی

 


 

این همه دروغ

 

سرو  خواندم  قامت  دلدار  این  هم  یک  دروغ

                                                    ماه  گفتم  وصف  آن رخسار این هم یک دروغ

نسبت  زلفش  به  عقرب  دادم  این هم  یک خطا

                                                    گیسوانش  را بخواندم  مار ، این هم  یک دروغ

مدح لب کردم که مرجان است،این هم یک گزاف

                                                    وصف  دندان لوء لوء شهوار،این هم یک دروغ

غبقبش  را  سیب  دادم  نام  این  هم  یک  جفنگ

                                                    نام   پستانش  نهادم   نار ، این  هم  یک  دروغ

هم  ز نخدانش  بگفتم   چاه ، این  هم  یک  چرند

                                                    دل  در آن افتاده  یوسف وار  این هم یک دروغ

کذب  چون  روحانیا  در شاعری  مستحسن  است

                                                    می شوم  مستغنی  از این کار این هم یک دروغ

 

                                                                                 غلام روحانی

 

 


 

 

جامی و خاکی

 

در زمان سلطنت الغ بیک ، جامی اکثر اوقات خود را در سمرقند خدمت پادشاه می گذرانید . در آن اثنا جوانی صاحب حسن و ظرافت و شاعر پیشه از مرو به سمرقند آمده بود و خاکی تخلص می نمود . روزی جامی با جمعی از ظریفان خراسان از پیش خاکی بگذشت . خاکی بر سبیل تعرض گفت :

کجا می روند خران خراسان ؟!

جامی گفت : می رویم خاکی می جوییم که بر آن بغلطیم !

 

 


 

چانه و سر

 

آندره موروآ نویسندۀ معروف فرانسوی ، در جلسه یی  چشمش به یکی از نویسندگان غیر معروف افتاد که ضمناً در رادیو و تلویزیون هم برنامه های جالبی داشت . موروآ ناگهان متوجه شد که موی سر این شخص کاملاً سیاه ولی ریش کوتاه و کوچک او کاملاً سفید است !

یکی از حاضران از وی پرسید :

استاد ، ممکن است بفرمائید که چرا سر و ریش این آقا این قدر تفاوت رنگ دارد ؟!

البته، سیاهی موی سر و سفیدی ریش این آقا نشان می دهد که چانۀ ایشان بیشتر از مغزشان کار می کند !

 

 


 

نظامی و فاضل نحوی

 

چون اتابک محمد ایلدگز سلجوقی مرد ، قزل ارسلان به جای او نشست . نظامی که معاصر او بود قصیده یی غرا در مدح او سرود و خواند ، چون به این بیت رسید :

 

به دریا چون زند تیغ بلارک                           به ماهی ، گاو گوید : « کیف حالک ؟!»

 

فاضلی ایراد کرد که « حالک » مرفوع می باید نه مفتوح .

نظامی در جواب گفت : معذور دارید که گاو نحو نمی داند !

 

 


 

مرگ آتش

 

زلالی خوانساری از شاعرانی است که در مثنوی سرایی قدرتی به سزا داشته و مثنوی « محمود و ایاز » او مشهور است .

میرزا محمد علی ماهر ، که از شاعران هم عصر او است گفته است که زلالی حکایت می کرد : در یکی از شبهای زمستان تنی چند از یاران در صحرا فرود آمدند ، ناگاه آتشی که افروخته بودند سرد شد . یکی از آن میان برخاست که چوبی پیدا کند ، قضا را گذارش به گورستان افتاد و تابوتی در آنجا دیده بر سر گذاشت که به نزد یاران برد . در بین راه یکی از او پرسید که از عزیزان چه کسی مرده است ؟!

گفت : آتش !

و زلالی بدین مناسبت گفت :

 

شبی   رندی   در   ایام  زمستان                   به   سر   تابوت   می بردی   شتابان

یکی پرسید از او کای یار دلکش                   که مرده است از عزیزان ؟ گفت آتش!

 

 


 

از برکت فقیران ...!

 

یکی از نویسندگان معروف و معاصر آمریکا ارسکین کالدول است که عموماً د رمانهایش از فقیران و تهیدستان حمایت و طرفداری می کند . در این راه به قدری شهرت یافت که بیش از بیست میلیون جلد از کتابهایش به فروش رفت ، و از این راه ثروت هنگفتی به دست آورد . مشهور است که برنارد شاو دربارۀ او گفته است که :

« هیچ چیز یک نفر نویسنده را بهتر و آسان تر از طرفداری از گدایان و فقیران ثروتمند نمی سازد !»

 

 


 

برهنۀ خوشحال !

 

ماتم   از   اینکه   چرا   دلشادم                      از  غم  و   رنج   جهان   آزادم

سر   مویی   نبود   غم  به  دلم                       رنج     ایام      نسازد     کسلم

خنده  خوش  نقش  ببندد  به لبم                       به  طرب  می گذرد روز و شبم

بذله گویی همه دم کار من است                       شاهد  این  سخن اشعار من است

نه   وکیلم  نه  امیرم   نه  وزیر                      نه   رئیسم  نه  معاون  نه   مدیر

نه   یکی   تاجر   بازارم    من                      نه   یکی    مالک    دینارم   من

نه  مرا  خانه  و  دکانی   هست                      نه   زر  و  سیم  فراوانی  هست

نه  روم  در  پی   گنج   دگران                      نه   برم   حاصل   رنج   دگران

نه  نفاق   افکن  و   اهل   جدلم                      نه  جلو  دار  و  نه   بابا   شملم

پس کیم من ؟ چه کسم ؟ کارگرم                      زادۀ    رنجم   و    اهل    هنرم

کلبه یی  تنگ  و حصیری دارم                      مختصر   نان  و   پنیری   دارم

زن و فرزند عزیزی است  مرا                      مادر  پاک  و  تمیزی  است  مرا

خانه ام مرکز صلح است وصفا                      مهد عشق است و امید است و وفا

با  وجودی  که  بسی  کم   پولم                      روز  و شب زند ه دل  و شنگولم

بی  سبب  شاد و به هر  انجمنم                      راستی « برهنه خوشحال »  منم !

باری  ای  مردم با عقل و کمال                      باشد  اینم  به جهان وصف الحال

زیر   این   گنبد   فلفل   نمکی                       چه  کنم  گر   که   نخندم   الکی

                                                                        (اکبر جمشیدی)