داستان احساسی

  • نمايش صفحه شماره 2
  •  


    آلفرد بعد از یک روز کاری سخت و پر تلاتم از شرکت خارج میشود .او که از فشارهای زندگی خمیده شده و روز کاری خوبی را هم سپری نکرده به سمت خانه حرکت میکند و در راه تمام افکارش درگیر با پروژه های شرکت و مشکلات پیش آمده آن است . او متوجه میشود که به جلوی درب منزلش رسیده و دستش را در جیبش میکند تا کلیدش را بیاورد اما کلید در جیبش نیست

     

    ! از شدت خشم چهره ی آلفرد به سرخی زده و بدنش به لرزه در آمده  که ناگهان کلید را داخل کیف دستی اش پیدا  می کند، با همان عصبانیت وارد خانه میشود 


    با دیدن این صحنه آلفرد در جای خود خشک میشود !!!! 

    ؟؟؟؟؟   

    1 2 3 4 5
    لينک هاي مرتبط با اين بخش
     معجزه ی عشق